تبليغاتX
آنقدر از یاد رفتم که شاعر شدم

آنقدر از یاد رفتم که شاعر شدم


   امروز باز تولدم بود . نمی دانم چرا اینقدر تولدم می شود . اما امسال یک فرق ... شاید هم دوتا فرق      داشت .(درست امروز آمپولم را یادم رفت. امیدوارم تا آخر هفته دوست خشنم به من حمله نکند ...)

من

در حصار

فریاد جاودانه ی رنجم

و با سکوت جاری و ایمان مسدود

از رهایی

از آفتاب حرف می زنم .

 

من زیر سایه ی هر دشنه

شبی را راه به صبح بی خورشیدی برده ام

و زیر ضربه ی هر شلاق

سنبلی را

زیر خاکهای بی صاحب خوابانیده ام .

 

من با هراس

من با شکیب

هر شب

برای آنکه گفته می آید

بر برگهای معطر این یاس جوانمرگ

یک نامه ی پر از گریه

یک نامه ی طولانی نوشته ام

و روزهای جمعه روی صندوق پست گذاشته ام

که باد بیاید

و ببرد .

 

من هیچ قاصدکی را

پیش از آنکه ببوسم

فوت نکرده ام.

 

آیا این تن من نیست

که در چشمه های مسکوت مانده ی پرواز

دنبال راه تازه شدن

دنبال خوشبختی عمیق خویش می گردد ؟

آیا انصاف نیست

که بر تارک ابرپوش خانه ات

فریاد برآورم :

"من زن هستم"؟!

  

 

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388 5:17 بعد از ظهر توسط باران |


  

   یکروز 

    وسوسه های ما را

      ـ کولی ها ـ

   با یک زبان مرده ی دور از فهم

   در گوش بادها

   زمزمه خواهند کرد...

    

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388 3:14 بعد از ظهر توسط باران |


   نام جزیره کوچک خاطره ها که بر تابلوی سبز نقش بست

   باران به پیشواز آمد.

   و من به قله های مه گرفته

   به صنوبرهای رقصنده در باد

   سلامی دوباره می کنم

   سلام بندرگز.

-----------------------------------------------------------------

   از تاشکند

   برخاستم .

   در سمرقند

   نشستم.

   هنوز خورشید را نیافته ام .

  

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388 5:44 بعد از ظهر توسط باران |