تبليغاتX
آنقدر از یاد رفتم که شاعر شدم

آنقدر از یاد رفتم که شاعر شدم


 

جمعه 22 دیماه 1385

 13:15

دوباره آمدم که بنویسم . این یعنی دوباره تمام راهها بسته است . یعنی باز هیچکس نیست  هیچ راهی نیست . (با آهنگ "بیقرار" پناهی) پرده ها دوباره کشیده است . دوباره تاریکی حکم می کند . دوباره ... دوباره ... دوباره ها ... چقدر همه چیز تکرار می شود .

با تو حرف نمی زنم . مباد که هق هق من بیازاردت . مباد که دچار صدای بغض آلودم باشی , که مجبور باشی  دردها را بشنوی , که مجبور باشی ببینی تنهایی چه می کند . مباد جوانی ات بگذرد . مباد آینه ی روشنت مکدر شود از آه ها . مباد که خنده هایت را به گریه هایم بسپاری . مباد عزیز ... مباد ...

از تمام آنچه به خاطر دارم فقط صدای کلاغی در ذهن است که پایان هر خوشی و امید را اعلام می کند . و نمی دانم تا کی این صدا خواهد بود . و نمی فهمم چرا فقط برای من هست . و اصلا نمی فهمم این چه طلسمی ست .

به قول دوستی : کاش واقعا آن دنیایی در کار باشد ...

شاید جایی دیگر ... شاید جسمی دیگر از من قرار است به آرامشی برسد که همواره فقط شکل آرزو به خود داشته است . شاید آنوقت یک انار باشم شاید یک ماهی شاید ...

معجزه ای انگار باید بیاید که این طلسم بشکند. گرچه , قرنهاست چشم انتظار معجزه بودن عبث ترین کار است . قرنهاست هیچ معجزه ای "نمی تواند" هیچ ابراهیمی را از آتش نجات دهد . قرنهاست شاید دیگر چشمی آن بالا نگران  زنده بگورها نیست . قرنهاست ... 

با تو حرف نمی زنم . هنوز سالهای زیادی محتاج گوشهای قلبت  برای شنیدن حرفهای کسی که برایش خواهی بود _ برایت خواهد بود _ هستی . هنوز جوانی ات دارد پشت تمام این احساسها این پا و آن پا می کند . هنوز خیلی مانده که بفهمی "این نیز بگذرد ..."  .

پس با تو حرف نمی زنم . با او هم . فقط با این که در آیینه نشسته می شود حرف زد . که خسته نمی شود . که گوشهایش را نمی گیرد . که فرار نمی کند . که مال کسی جز من نیست . می شود سرش داد زد . حتی می شود شکستش . هزار تکه اش کرد . که زل بزند به چشمهات و در سکوت فقط مروارید بغلطاند بر گونه هاش .

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 11:49 بعد از ظهر توسط باران |