تبليغاتX
آنقدر از یاد رفتم که شاعر شدم

آنقدر از یاد رفتم که شاعر شدم


 

شاید این جمعه ...

  تو که گلواژه های باورت سبز است،می آیی

   به جای سرخ دست ساغرت سبز است،می آیی

   تو که رنگ نگاهت آبی و پیراهن روحت

   و دشت سینه ات،بال و پرت سبز است،می آیی

   تو که اندیشه ات بارانی و اشراق چشمانت

   سراپای وجودت_منظرت_ سبز است،می آیی

   تویی که دوری اما زود می آیی و در قلبم

   ببین! حتی خیال پرپرت سبز است، می آیی

   ...

   می آیی،شعر می خوانی،صدایت باز می پیچد

   تو ققنوسی ؛ ولی خاکسترت سبز است ... می آیی ...

 

  

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386 11:53 بعد از ظهر توسط باران |