تبليغاتX
آنقدر از یاد رفتم که شاعر شدم

آنقدر از یاد رفتم که شاعر شدم


 

بیا و گریه ی آیینه را ببین و نپرس

و حال عاشق دیرینه را ببین و نپرس

بیا و غربت این ماهتاب بی کس را

مقیم خلوت بی کینه را ببین و نپرس

بیا و قافیه ی شانه را بپرس وببین

ردیف هق هق این سینه را ببین و نپرس

بسنده کن به ترنج سفید خاطره ها

سیاه درد_ پس زمینه _را ببین و نپرس

تو آشنا فقط از این سفر دوباره بیا

بیا و گریه ی آیینه را ببین و نپرس

 

+ نوشته شده در یکشنبه نهم اردیبهشت 1386 0:22 قبل از ظهر توسط باران |