تبليغاتX
آنقدر از یاد رفتم که شاعر شدم

آنقدر از یاد رفتم که شاعر شدم


 

 میخک نداشت دامن پر چین آبی اش

ابری نبود توی دل آفتابی اش

کاغذ گرفت،بعد به ساعت نگاه کرد

دستی کشید بر تن موی شرابی اش

آنجا نوشت:خسته ام و من بدون تو...

از حرف،از غزل،و سه نقطه خرابی اش

مفعول«خسته»بود،و فاعل«بدون تو»

حرف اضافه بود نه حرف حسابی اش

آنجا میان آن همه آدم غریب بود

پایان گرفت فرصت حاضر جوابی اش

خوشگل نبود،جلب توجه؟!نه... ساده بود

میخک نداشت دامن پر چین آبی اش

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385 11:30 بعد از ظهر توسط باران |