تبليغاتX
آنقدر از یاد رفتم که شاعر شدم

آنقدر از یاد رفتم که شاعر شدم


 

بر بام خانه ات

ایستاده ام

و هنوز

می آزارمت

_ خاک می پاشم

بر چشمهات _

شیرَت

در گلویم

ورم کرده است ...

........................................................

برای او که مادر متولد شد , مادر زیست , مادر مُرد ...

دوشنبه سیزده آذرماه هزارو سیصد و هشتاد وپنج ...

 

+ نوشته شده در جمعه هفدهم آذر 1385 12:14 بعد از ظهر توسط باران |


 

با آخرین دسته

که هفت می شوند در طلوع غروب

با تمام دشنام های به خواب نشسته

بوق نزن.

این غار

نه سال...

هفت سال...

دو سال...

اصلاً چه فرق می کند

سکه های سیاه من که از رواج بیفتد

رونق سبزهای تو هم خواهد شکست.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم آذر 1385 10:50 بعد از ظهر توسط باران |


 

صدای سوت قطار آمد و هنوز اینجا

میان ماندن و رفتن دلم مردد بود

برای لحظه ی برگشتنم کسی هرگز

کنار پنجره ها منتظر نخواهد بود

 

کسی که کاسه ی آبی بریزد اینجا نیست

ولی نگاه تو_باران_چه تند می بارد

مسافران!قطار عادی شهر ناکجا آباد

برای هیچ مقصد دیگر نگه نمی دارد

 

سوار شدم،مطابق معمول برنگشتم،نه

همیشه فاجعه ی من نگاه آخر بود

برو،نگاه نکن،برنگرد،محکم باش

برای من که می روم این ابتکار بهتر بود

 

برای هیچ کسی توی ایستگاه بارانی

دوباره دست خودم را تکان ندادم،نه

دوباره گریه نکردم برای تنهایی

دوباره ضعف خودم را نشان ندادم،نه

 

_ پس این قطار چرا حرکت نمی کند آقا؟

و مرد زیر لبی گفت:امان از این تأخیر

نوشت دست من اینجا کنار دفتر شعر:

_ هزار بار،نه،بیشتر _امان از این تقدیر

 

قطار تکان شدیدی به هیکل خود داد

و شهر که از انتظار خسته بود حرکت کرد

و دختری که هنوز التماس ماندن را

به ظهر بدرقه دلبسته بود حرکت کرد

 

صدای سوت خداحافظ قطار آمد

و دشت تشنه که خورشید را بغل می کرد

دو ریل خسته که درآن غروب حزن انگیز

قطار حامل تردید را بغل می کرد

 

ومن که دسته ی چمدان سیاه را تنها

به جای دست زمختت فشار می دادم

به خاطرم رسید که باید بلیط سبزم را

به مرد سبزه ی توی قطار می دادم

 

اگر چه سمت تو می آمدم ولی انگار

قطار بی سر و بی پا مرا عقب می برد

مرا،خیال تو را،عقده ی تلافی را

تمام خاطره ها را به سوی شب می برد

 

من و تو ما نشدیم از حضور این قانون:

دو خط ریل دل ما چرا موازی بود

نگو،_ اگرچه خودم بهتر از تو می دانم _

تمام قصه ی این چند ماهه بازی بود

1 تیر ماه 83

َ15:15

 

+ نوشته شده در جمعه سوم آذر 1385 4:14 بعد از ظهر توسط باران |