تبليغاتX
آنقدر از یاد رفتم که شاعر شدم

آنقدر از یاد رفتم که شاعر شدم


 

توی نقشه ی روی دیوار

       انگشت بر مرزها نکش .

مادربزرگم چلچله بود

        و مادرم مرا

                 بر شانه های باد زایید .

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم آبان 1385 11:2 بعد از ظهر توسط باران |


 

برای بیست و سومین بار

کلاه از سر برمی دارم

و از کنار تو رد می شوم

سلام شانزده آبانماه !

 

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم آبان 1385 4:55 بعد از ظهر توسط باران |


 

هزار و سیصد و هشتاد و بند که تمام شود ؛

با شبدریچه های غبارتنیده

قرارداد تازه می بندم .

به آفتاب چه مربوط است ,

هنوز " دوباره برمی گردم " تو را

جاده ی ماسوله

برمیگرداند در دلپیچه هاش .

سه راهی " داناعلی " هنوز دو راهش را

آویخته ی " نمی روم " ات می رود ,

بر دلدله ی دوراهی چشمهات .

طوفان ببار ,

طوفان ببار بر هزارخورشیدِ " باران مال من باش " ات .

هزار رقاصه ی کولی

فرودگاه تهران را ...

هزار و یک شبِ پروازهای مهرآباد چراغانی !

تا قله ی پنجم

ایلیا منم ,

" شیطانکوه " منم .

بلیط های کوه به کوه می رسد

اینجا ؛

لابلای تولدِ من و تو و حافظ و اسماعیل ,

قربانی دهن کجی دره های لاهیجان اند .

دهن دره کن ,

بیجار منم ,

چاییباغ منم ,

شورِ کولی منم که آبِ شیرین " عباس آباد " عکس مرا نمی گرفت .

اردی بهشتِ تحمل

تا بندِ آخر

ده خوان ِ دیگر بدهکارِ " منتظرم بمان ِ " تیر

نفس نفس هم به آبان نمی رسد .

هزاروسیصد و هشتاد و بند که تمام

بی هنوز همان آفتاب

بی هنوز همان دریچه

نمی شود .

مگر که سال تازه ی شمسی

بی آفتابِ تیر ,

بی باران ِ آبان ,

بی هرچه از تو و با من .

حالا دوباره بی آغوش گیسوان تو

انگشتهای نوازش من

در زمختِ ناخوانده بادها

سردشان است .

 

+ نوشته شده در جمعه پنجم آبان 1385 11:49 بعد از ظهر توسط باران |