تبليغاتX
آنقدر از یاد رفتم که شاعر شدم

آنقدر از یاد رفتم که شاعر شدم


 

برای جار زدن

ننوشته شده بودم ؛

می خواستم

که خوانده شوم .

 

آآآآآآآآآه سَما! سَما! سَما!

شعر ارغوانی !

من تمامی مردمم

که پشت این پنجره

به تماشای پنجاه هزارسال

زنده به گورم

با دستهای مادر

سیب آویختم

فرشته بچینم

آدم نبود...

فرسنگها رانده

آه ! سَما !

سجده گاهِ آتش!

در بُن ِ دندان ِ یاخته هایم حلول کرده ای .

 

تبر به کمرگاه من هنوز ...

چهل سال بالای آن تپه

اره ام می کنند,

میخ می کوبند,

اره ام می کنند,

میخ می کوبند,

من!

نقطه ی سفر !

 

شبی که خواهرانم در گور نفس می کشیدند

نطفه ی نیل

در برق دندانهای گوساله جان می گرفت,

سفر !

زادگاه من !

از دورترین دشتها نوازشگر مشام منی

عطر باکرگی !

به دروازه هایی که هرگز بسته نمی شوند

هنوز مصلوبم سما!

هنوز پیراهنم بوی خون تازه دارد .

 

من کلمه ام ؛ مردم ,

قرنهاست بر سر نیزه ها

به رباب مکر می رقصم ,

منم سما !

ببین !

چهره ی پنجاه هزارساله ی تو ...

 

برقص !

نعره های گنگ تو را

گرد آتش هنوز به خاطر دارم ,

در بن دندان یاخته هایم ,

آآآآآآآآآه سَما! سَما! سَما!

شعر ارغوانی !

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم مهر 1385 11:43 بعد از ظهر توسط باران |


 

باید از باریک ترین راهروهای پارک رد شد که ناغافل_غافل هر از گاهی سرشونه ها به هم سلام کنن و شاید اگر راهها رو باریک ساختن مصلحتش همین آشنایی شونه های سرمازده ی خجالتی باشه و

گاهی اونکه ستبره پشت اونکه نحیفه برای پناه شدن و گاهی برعکس به رسم قدیم یک قدم فاصله ی احترام . اما شیرین تره همیشه ...

می دونم و می دونی همون به هم رسیدن سرشونه های پالتوپوشه . چرا زمستونی گفتم , نمی دونم . غرضم پاییز بود که گلای باز شده ی سپیدار انگار هوای بغض کرده ی پارکو یاد برفای چند ماه بعد می ندازه . همون موقع که سرشونه ها سلامشون به دیده بوسی می رسه ؛ زمستون می شه ...

19 مهرماه 85

4عصر

گرگان

پارک شهر 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم مهر 1385 0:53 قبل از ظهر توسط باران |


 

  پشت این دیوار

   کسی نبود

   که حتی به این گنجشک

   سنگ ...

   قلبم آقای دکتر !

   توی گوشی که هیچ اثری نیست

   خوب کار می کند ؛

   بوق , بوق , بوق .

   انگشتهایت کِی قطع می شود

   آقای گراهام بل .

   پشت سکوتی که از پنجره

   هیچ سه تاری زخمه نمی ریزد

   سیم دو پاره شده

    شاید

   بوق , بوق , بوق .

 

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم مهر 1385 11:34 بعد از ظهر توسط باران |


آرزو شده . نفس که می کشم آرزو می کنم . می دونم داره زیاد می شه ... نفسا ... آرزوها ... همه شو که ... هیچکدومشو ... نده ! ناراضی ؟ نه ... اگه می شد همونقد که تصویرا واضح به ذهن میاد , بوی اون روزا هم اینجا بپیچه خیلی خوب می شد . یه عطر اینجا هست . بو می کنم . دماغم همه چیو به خاطر میاره ...

می دونی روزام تولد دارن ؟ مث امروز ؟ 8 مهر ... یه سالش شده ...

+ نوشته شده در شنبه هشتم مهر 1385 11:18 بعد از ظهر توسط باران |


 

اون دختر کوچولویی که موهای سیاهشو خرگوشی می بستن,همون که هیچ وقت دست مامانشو ول نمی کرد و واسه عروسکای توی ویترین پاهاشو به زمین نمی کوبید , هیچ وقت فکر نمی کرد سرش داد بزنن بگن : " اگه ناراضی هستی برو " . چقد دل مغرورش شکسته لابد .

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم مهر 1385 11:15 بعد از ظهر توسط باران |


 

از پياده روهاي زرد و نارنجي و قرمز كه رد مي شوي صداي آشناي برگهاي سبز ديروز و برگهاي سرخ امروز زير پاهايي كه هميشه صدايشان نيامده مي رود تو را ياد روزهايي مي اندازد كه اگر چه مثل حالا تنها بودي اما راضي بودي و سرخوش.

ياد روزهايي كه مثل بچه ها هيچ غصه اي توي دل بزرگت نبود. ياد روزهايي كه احساس تنهايي يقه قلبت را نگرفته بود.ياد ...ياد...

و حالا پاييز كه مي شود فقط تو هستي وخودت و باز هم خودت وجواني اي كه دارد از دست مي رود.

تو و پاييز سالهاست كه همديگر را مي شناسيد. از همان وقتي كه تصميم گرفتي خودت باشي و با خودت باشي. وحتي بعد ترها وقتي ديگر خودت نبودي و با خودت نبودي. وشايد خيلي بعدتر كه ديگر در تنهايي ات احساس خوشبختي مثل بوي اقاقي توي باغ پراكنده نبود.

اين سالها پاييز كه مي رسد ديگر ياد خودت نيستي و ياد فردايي كه مي آيد ،ياد ديروزي مي افتي كه از دست رفته است. ديروزي كه مي توانست جور ديگري باشد. سبزتر وسيع تر. و نه اينقدر خاكستري و حقير.

اين سالها كه مي آيند هميشه پاييز است . نه آن پاييزي كه هميشه بود_ دوست داشتني و شاعرانه و خاطره انگيز_ پاييزي كه فقط در پياده روهايش برگ دارد سرخ و نارنجي و زرد. پاييزي كه بي خبر مي آيد و گاهي دوازده ماه تمام مي ماند.

پاييزي كه ديگر شوق تو را براي انشاي "چه فصلي را دوست داريد؟" همراه خود ندارد. پاييزي كه با همه ي پاييزهاي دنيا فرق دارد.با همه ي پاييزهاي دنيا. يلداترين شبهاي پاييزي تو آنقدر كند مي گذرند كه خودت شماره ي سالها را فراموش مي كني و اينكه چند فصل ديگر به بهار مانده است.

و اسم بهار كه مي آيد تو اصلا مثل بچگي هايت ذوق كفش نو و هفت سين و عيد نداري.عيدي كه در پاييز سرزده بيايد ... يا نه پاييزي كه پابرهنه وسط عيدهاي جواني ات برگهاي سبز باغچه را از تو مي گيرد ... يا نمي دانم هر كدام فرق ندارد .

بعد از اين ديگر يادت نخواهد آمد كه تو هم مثل همه ي درختها بودي . سبز و سربلند و مغرور. يادت نمي آيد كه مي توانستي بخندي به همه غصه هاي بزرگ.

و بعد از تمام درد دل شنيدنها داد بزني :" بي خيال ...دنياي خودمان را عشق است؛ بي غصه، بزرگ"

و حالا سالهاست رنگ ،رنگ خاكستري حقارتي ست كه همه دنياي بزرگت را پوشانده . و حالا حرف حرف دل بند زده اي ست كه براي آن روزها مي تپد،به ياد آن روزها .و حالا بي كس ماندن درد بزرگي شده است.

تنها كارت شده پشت ميزنشستن و حرف زدن براي صفحه هاي كاغذ چكنويس ومدادها و دفترچه هاي يادداشت . و هي فكر مي كني بزرگ شدن هم درد بزرگي ست مثل بي كس شدن.اينكه ديگر صاحب دنياي بچگي ات نيستي يعني بيخودي بزرگ شده اي. بيخود...

يادت هست آن سالها شهريور كه در آستانه ترديد نرفتن و رفتن پا به پا مي كرد پاييز هزار رنگ هلش مي داد و زنگهاي باراني انشاء مهمان دفتر تو مي شد به جاي "تابستان خود را چگونه گذرانديد؟" و خطهاي يك در ميان آبي را با سرعت پر مي كرد تا خط آخر كه بنويسي :من پاييز را عاشقم ...

يادت هست... همه اينها را به ياد بياور كه حتي پاييز هم ديگر تو را و دفتر انشايت را نمي خواهد.حتي پاييز .

اگر چه امروز انشايت رنگ خاكستري دارد و بوي يأس مي دهد باز هم تو را به دنياي بزرگ كودكانه ات برده است دنياي سبزها و سرخ ها . دنياي سالهاي چهارفصل و چشمهاي معصوم سياه منتظر.

امروز هم بهار در راه آمدن است اما براي تو بهار پاييز زده اي كه نه عيدش عيد است نه هفت سينش هفت سين .

يادت باشد دنياي بزرگت سالهاست پاييزي ست. يادت باشد تنها هستي.

 

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم مهر 1385 0:36 قبل از ظهر توسط باران |


" فاجعه ی زندگی من این است که یکبار زندگی را مثل زهر نوشیده ام و گذشته ام , و اکنون که به اندیشیدن بدان بازگشته ام , احساس می کنم که همان جام زهر را بی نهایت بار از نو و از نو می نوشم و می نوشم ...

انسان جایی ست که ذهنش در آنجا به سر می برد . برای او که آینده جز مرگ معنا نمی یافت , زندگانی فقط در گذشته می شد وجود داشته باشد ...

آیا ما , سایه هایی از رؤیای دیگری نیستیم ؟ یعنی که ما در خواب دیگری نیست که داریم عبور می کنیم ؟ چگونه می توانیم واقعیت را تعریف کنیم ؟ آیا خود این تعریف یک فرض نیست ؟ ...

نفرین او این بود که کمتر می توانست در حال زندگی کند ...

زمان همیشه با کیفیت ثابت نمی گذرد , پس نمی شود گفت سه ربع ساعت یا مثلا هفتاد دقیقه آنجا ایستاده بود , نه , او دست کم بیست سال و اندی کنار پنجره ایستاده بود ...

اگر به این می اندیشی که دیگران چگونه به تو می اندیشند , یا از دیگران می ترسی یا به خودت باور نداری ...

کلمات فقط ساده ترین ابزارهای رفع نیاز انسان هستند و در انتقال آنچه ما در ذهن داریم معصوم ترین موجوداتند از ناتوانی ... "

" از زبان شخصیت سامان بدخش کلخچانی "

" کتاب روزگار سپری شده ی مردم سالخورده "

" محمود دولت آبادی "

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم مهر 1385 0:19 قبل از ظهر توسط باران |


 

مامان می گه : همه چیو که نمی شه " گفت " . می شه آدم راه که می ره غر بزنه , نفرین کنه . خاطره ی عباس آباد و ناهارخوران داره زنده می شه . تولد یه سالیگشو جشن می گیرم . تنهایی . با یه کیک و دو تا کبریت . توی حیاط بوی آب شور میاد . بوی ماهی ...

 

  

+ نوشته شده در یکشنبه دوم مهر 1385 11:46 بعد از ظهر توسط باران |


 

انگار یک دوره ی جدیدی دارد شروع می شود که قبلا بوده . همه قرار است بروند . من قرار است تا ابد آب گندیده ی این چاله ی حقیر باشم .

( آهنگ دل دیوانه فرید فرجامی )

جمعه 31 شهریور ماه 85

18:30

+ نوشته شده در یکشنبه دوم مهر 1385 11:22 بعد از ظهر توسط باران |