تبليغاتX
آنقدر از یاد رفتم که شاعر شدم

آنقدر از یاد رفتم که شاعر شدم


  

   قیامم با تو

   در مقام ابراهیم

   در مشعر ,

   در منا .

   جاپایت

   پر از لبهای من است ؛

   هر روز

   درجمرات چشمهات

   خودم را

   سنگسار می کنم .

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم شهریور 1385 2:48 قبل از ظهر توسط باران |


  

   خزر که هیچوقت چراغهای گلوگاه را از یاد نمی بَرَد

   موج اگر هنوز کنار هتل پا به پا می کند

   آشوراده ی چشمهای تو را

   از ساحل به تور گرفته .

   اصلا همین ناهارخوران که بوی زندان می دهد

   سقف ندارد ؛

   برای تو مهرآباد شده آلکاتراز .

   گفتم بیایی شالیزارها دستبند می شوند

   اما کِی گفتم ساکَت را

   خالی از زاغمرز و

   بندرترکمن و

   عباس آباد ببر ؛

   من جز اینکه دستم را

   چند ساعت

   زیر چانه ام جا بگذارم

   چه کاری بلدم !

   این وسط جاده ها

   آنقدر کش آمده اند که

   رشت تا تهران شده هـ...فـ...ت ساعت .

   اصلا

   سرزمینی که شمعدانی هایش خار داشته باشد

   ایران نیست .

     

   همه ی پروازها که

   توی کوچه ی آپارتمان آجر نما نمی نشینند .

   لااقل دو باران مانده به پاییز

   قصه ی اردی بهشت را

   نذر کوچه ی بالایی می کردی .

   همین دختری که تا از سرسره بریزد

   بیست سالش شد ,

   همین صنوبر

   که قهقه ی اره برقی را توی عباس آباد بلند کرد

   مــــــــــــــن بـــــــــــــــــــودم .

   حالا دیگر به دَرَک ,

   روزنامه ها که نمی توانند تا ابد دروغ بنویسند ؛

   چیزی که زیر پای آزادی را خالی کرد

   چارپایه نبود .

   زن بودم

   که توی سینی چایی خلاصه شدم ,

   فقط یکبار به دنیا آمده ام ,

   دوست دارم باد ,

   لای موهایم بازی کند.

   

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم شهریور 1385 1:36 قبل از ظهر توسط باران |


  

   تمام هرچه که اینجاست مال پاییز است

   هوای ساکت این خانه حال پاییز است

   مرور خاطره های بهار هم حتّی

   عبوس و گنگ نما،بر روال پاییز است

   همیشه خاطره های قشنگ محکومند

   گذشته ی من و تو پایمال پاییز است

   تمام حادثه،اردی بهشت،حتی من

   به این نتیجه رسیدیم:سال پاییز است

   نگو بهار می آید،بهار من دیگر

   نشان گمشده ای در زوال پاییز است

 

     

   بهار مالک اردی بهشت و بوی باران نیست

   تمام هرچه که اینجاست مال پاییز است

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم شهریور 1385 0:39 قبل از ظهر توسط باران |


  

        برای من

    پتو

    کنسرو

    سیگار

    نفرستید . نقطه .

    ما وضعمان خوب

    من یک اره ی آهن بر لازم دارم . نقطه .

    " زنی از سرزمین آفتاب راه راه  "

 

 

+ نوشته شده در شنبه چهارم شهریور 1385 11:3 قبل از ظهر توسط باران |