تبليغاتX
آنقدر از یاد رفتم که شاعر شدم

آنقدر از یاد رفتم که شاعر شدم


   پر از رخت است روی بند،خط فاصله باران

   و کوچه ، من ، و تو ،لبخند،خط فاصله باران

   دو اسب چوبی و یک خاطره،یک روز بارانی

   سوارانی که افتادند ، خط فاصله باران

    

   و قابی کهنه و یک عکس فوری از دو کودک،بعد

   دو دستی که به هم دادند،خط فاصله باران

   دو اسم یادگاری بر درخت مهربان سیب

   دقیقاً روی آن پیوند،خط فاصله باران

   خداحافظ،ویرگول انتظار و کاسه ای هم آب

   و قرآن،آینه،اسپند،خط فاصله باران

   تو عشقت ماهی قرمز که توی تنگ می رقصید

  و من بیست و نه اسفند،خط فاصله باران

   و می دانم که می آیی،وفردا عید می آید

   تو و کوچه،ومن با چند خط فاصله،باران

   8 اسفند 81

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385 0:26 قبل از ظهر توسط باران |


   مادر ؛

   زن ساده ای

   که برای خوشبختی دعا می کرد

   _برای عاقبت به خیری _

   سرش

           روی ریل ها

                           لِه شد .

 

+ نوشته شده در شنبه هفتم مرداد 1385 11:57 بعد از ظهر توسط باران |


 الو!سلام،ببخشید،خانه ی خدا آنجاست؟!

   تماس گرفتم بپرسم که ناکجا آنجاست؟!

   چقدر گشته ام اینجا پی شماره تان

   درست گرفته ام آیا؟!خدای ما آنجاست؟ 

 

   الو!خدا!خودتانید؟!خط پر اشکال است

  صدا نمی رسد این مشکلات امسال است

   و قطع می شود الآن خواستم بپرسم من

   چرا شماره آنجا همیشه اشغال است؟

 

   دلم گرفته از این شهر،از تمام زمین

   ببین،شبیه غم شده ام زرد،خسته،ببین

   درست،بی ادبی شد،ولی عزیز دلم

   نگو که جای من اینجاست،لایقم به همین

 

   دلم از این همه انسان مرده می گیرد

   دلم از آهن اکسید خورده می گیرد

   هزارخانه هزار داربست فولادی

   دلم از او که دلم را نبرده می گیرد

 

   چقدر خدعه و نیرنگ،ما که خسته شدیم

   از این همه تیمور لنگ،ما که خسته شدیم

   الو!خدای خوب!گوشی هنوز دست شماست؟

   به جای لاله چه اندازه سنگ،ما که خسته شدیم

 

   چقدر جرم حقیقت به دارمان بکشد

   و دستهای حادثه افسارمان بکشد

   چقدر حادثه نه،دستهای شوم شیطانی

   برای بردن اجساد،کارمان بکشد

 

   همیشه پله ی معراج دیگران شده ایم

   همیشه اهرم اهداف این و آن شده ایم

   قلم اسیر،دل اسیر و تازیانه ها آزاد

   و ما کبوتر محروم از آسمان شده ایم

                         

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم مرداد 1385 0:18 قبل از ظهر توسط باران |


   تنفر من

   از سرزمین مادری ام

   لای گندمزارها

   آب می خورَد ...

+ نوشته شده در سه شنبه سوم مرداد 1385 11:43 بعد از ظهر توسط باران |