تبليغاتX
آنقدر از یاد رفتم که شاعر شدم

آنقدر از یاد رفتم که شاعر شدم


   هزار بار

   دستم سوخت

   که فهمیدم دُم سیاه

                    توی شالیزار

                     قد می کشد ...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385 11:37 بعد از ظهر توسط باران |


دوبـاره جـمـعـه شـد و ساعت چهـار و چهـل

دوبـاره عـقربـه های سیــــاه مانـده بـه گِـــل

دوبـاره زن , کـه پس از ماههای خوشبختی

رسیـد مثـل همیـشه بـــه گفتــه هــای هـگل

دونقطه سطر جدیدی که زن در آن می رفت

به سمت کوپـه ی خالی و یک قطار دو دل

چقـدر توی پرانتــز شبیــه من شده بــود ؛

دو دفتـر و چمـدان و کـلاه و چتـر و شنـل

نوشت دست زن آنجا که زندگی ننگ است

دلــم برای تمــــــــــام گذشته ها تنگ است

نوشت : اسم خـودم را دوبـاره خط زده ام

به جای هر چه صحیح ِ تو را غلط زده ام

نوشت : چشم خــدا هـم به گریه می افتــاد

اگـــرچـه چشم خـدا کـم به گریه می افتــاد

نوشت : دست تو کـو تــــا مرا تکان بدهی

و سمت کوچه ی خوشبخت را نشان بدهی

ببین که قصه ی من خالی از تلاطم توست

و سیب سرخ دو دستم اسیـــر گندم توست

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385 0:29 قبل از ظهر توسط باران |


   مستی

   تپشهای ساعت دیواری ست

   پیش از آمدنت

   یا مقلب القلوب والابصار ...

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم تیر 1385 11:39 بعد از ظهر توسط باران |


   عطر بهار نارنج

   دنباله ی لباده ی سفید تو بود

   دستم

           به دامنت

                        نرسید ...

  

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم تیر 1385 11:18 بعد از ظهر توسط باران |