تبليغاتX
آنقدر از یاد رفتم که شاعر شدم

آنقدر از یاد رفتم که شاعر شدم


 

  

                       ...  آنکه ضمیر دانه را علت میوه می کند

                       راز دل درخت را بر سر دار می کشد ...!!!!!!!!!!!!!!       

                                                               مولانا                                    

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 11:10 قبل از ظهر توسط باران |


 

   کاشانه ام از بهار خالی شده است

                                 صد جاده از انتظار خالی شده است

   صد کاسه ی صبر پیش رویم اما

                                 هر کاسه هزار بار خالی شده است ...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387 11:6 بعد از ظهر توسط باران |


 

   در میکده ام !

   چو من بسی اینجا هست.

   می حاضر و من نبرده ام سویش دست

   باید امشب ببوسم این ساقی را

   اکنون گویم که نیستم بیخود و مست .

   ...

   در میکده ام !

   دگر کسی اینجا نیست.

   و اندر جامم دگر نمی "صهبا" نیست.

   مجروحم و مستم و عسس می بردم

   مردی

   مددی

   اهل دلی آیا نیست ؟؟؟؟ ...

 

                                                  "مهدی اخوان ثالث"

 

  

+ نوشته شده در شنبه سوم فروردین 1387 11:31 بعد از ظهر توسط باران |


 

 هر دم از عمر می رود نفسی        چون نگه می کنم نمانده بسی

 ای که پنجاه رفت و در خوابی         مگر این پنج روز دریابی ...

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 11:11 بعد از ظهر توسط باران |


 

 آدم گاهی چقدر پشتش خالی می شود ... آنقدر که فکر می کند حتی اگر "روز عشق " هم باشد حتی  یک آدم که نه حتی یک سلول هم بین اینهمه مخلوق ... عشق شاید گلی باشد که هر هزار سال یکبار می روید ...  * " درد انسان متعالی تنهایی و  عشق است ..."

                                 

  پ.ن. * دکتر علی شریعتی . 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 1:42 قبل از ظهر توسط باران |


 

 

     پروانه های شعر مرا باد برده است  

     حتی خود مرا غزل از یاد برده است ...

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 0:9 قبل از ظهر توسط باران |


 

دیدی چی شد ؟!؟!هی اومدی و رفتی . هی مهربونی ... هی دلبری ... نزدیک نزدیک شدی ...امشب کجایی که ببینی پری تو رو می برن ... دقیقا همین امشب زنی پشت گوشی می گه " مشترک مورد نظر در دسترس ..." همه چی همین امشب داره رنگ فاصله می گیره ... دقیقا همین امشب جدایی متولد می شه ... فقط تویی که می دونی معنی "..." چیه ... فقط با تو گفتم که دلم از کجا پره ... حالا کی میای که بخونی ؟! شاید وقتی می گن "...رفته گل بچینه "... کاری نکن همین امشب که آخر همه چیه آخر منم باشه ...

انگار خدا رو ندارم ...

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم دی 1386 11:18 بعد از ظهر توسط باران |


 

جمعه 22 دیماه 1385

 13:15

دوباره آمدم که بنویسم . این یعنی دوباره تمام راهها بسته است . یعنی باز هیچکس نیست  هیچ راهی نیست . (با آهنگ "بیقرار" پناهی) پرده ها دوباره کشیده است . دوباره تاریکی حکم می کند . دوباره ... دوباره ... دوباره ها ... چقدر همه چیز تکرار می شود .

با تو حرف نمی زنم . مباد که هق هق من بیازاردت . مباد که دچار صدای بغض آلودم باشی , که مجبور باشی  دردها را بشنوی , که مجبور باشی ببینی تنهایی چه می کند . مباد جوانی ات بگذرد . مباد آینه ی روشنت مکدر شود از آه ها . مباد که خنده هایت را به گریه هایم بسپاری . مباد عزیز ... مباد ...

از تمام آنچه به خاطر دارم فقط صدای کلاغی در ذهن است که پایان هر خوشی و امید را اعلام می کند . و نمی دانم تا کی این صدا خواهد بود . و نمی فهمم چرا فقط برای من هست . و اصلا نمی فهمم این چه طلسمی ست .

به قول دوستی : کاش واقعا آن دنیایی در کار باشد ...

شاید جایی دیگر ... شاید جسمی دیگر از من قرار است به آرامشی برسد که همواره فقط شکل آرزو به خود داشته است . شاید آنوقت یک انار باشم شاید یک ماهی شاید ...

معجزه ای انگار باید بیاید که این طلسم بشکند. گرچه , قرنهاست چشم انتظار معجزه بودن عبث ترین کار است . قرنهاست هیچ معجزه ای "نمی تواند" هیچ ابراهیمی را از آتش نجات دهد . قرنهاست شاید دیگر چشمی آن بالا نگران  زنده بگورها نیست . قرنهاست ... 

با تو حرف نمی زنم . هنوز سالهای زیادی محتاج گوشهای قلبت  برای شنیدن حرفهای کسی که برایش خواهی بود _ برایت خواهد بود _ هستی . هنوز جوانی ات دارد پشت تمام این احساسها این پا و آن پا می کند . هنوز خیلی مانده که بفهمی "این نیز بگذرد ..."  .

پس با تو حرف نمی زنم . با او هم . فقط با این که در آیینه نشسته می شود حرف زد . که خسته نمی شود . که گوشهایش را نمی گیرد . که فرار نمی کند . که مال کسی جز من نیست . می شود سرش داد زد . حتی می شود شکستش . هزار تکه اش کرد . که زل بزند به چشمهات و در سکوت فقط مروارید بغلطاند بر گونه هاش .

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 11:49 بعد از ظهر توسط باران |